با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

بعد از تو...قسمت ۲۶

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ

صدای مممتد بوق توی گوشش میپیچید ....

باز هم همون صدا،و تپش قلبش ... 

الو سلام ...

صدای سمیه پشت خط معلوم بود جای شلوغیه ... 

سلام سمیه کجایی؟ 

توی ترافیک موندم فکر کنم سه دقیقه دیگه میرسم ...

اشکالی نداره ،نگاه به ساعتش انداخت شش و نیم بود...دیگه گارسون هی تند تند میومد و میرفت ،باز هم اومد ... پسر جوون یه نگاه بهش انداخت ،آقا کسی که منتظرش هستید میاد؟ 

بله تماس گرفتم سه دقیقه دیگه سفارش میدیم...

پسرک با دلخوری دور شد ...

صدای زنگوله در اومد ... سمیه که یه مانتئی سفید پوشیده بود و یه شال آجری سرش بود از در اومد تو .... نگاهش کرد ،به راه رفتنش نگاه کرد جایی نشسته بود که دیدنش سخت باشه میتونست راحت ببینتش ... 

سمیه اومد سمتش بلند شد و صندلی رو براش کشید ...سمیه سلام کرد ،ببخشید دیر اومدم ...

سلام سمیه ..خوشحالم که اومدی ،ممنونم که اومدی...

میخوام امروز حرفهای جدی بزنیم ....

پسرک گارسون خودش رو رسوند چی میل دارید ... سمیه بدون اینکه نگاه به منو بندازه ،گوشه شالش رو تکون میداد و گفت من خیلی گرممه یه چیز خنک، کافه گلاسه خوبه ، مهدی گفت برای منم قهوه بیار لطفا...

پسرک دور شد ،سمیه به صورت مهدی نگاه کرد و یه لبخند مهربون زد . لبخندش به مهدی شجاعت داد ،حس کرد چقد. سمیه رو دوست داره ...

بهش گفت : تو یه دختر خوشگلی ، میخوام اگر موافق باشی با مادرم صحبت کنم ...

سمیه. تعجب نکرد ،فقط پرسید با نس.... و حرفشو قورت داد...

شرایط رو تو مشخص کن ... من حاضرم برات صبر کنم اگه بخوای؟

پسرک کافه گلاسه و قهوه رو آورد ،امری ندارین؟ مهدی نگاه به سمیه انداخت .... سمیه گفت نه مرسی.

مهدی حس کرد توی وجود سمیه ،یه زن مستقل رو میبینه یه زن که حبس شده توی لایه های مردانگی...

اما تمرکز کرد که نسرین وارد ذهنش نشه... 

سمیه شرایط کلی من رو میدونی ،من همسرم رو از دست دادم ،با مادرم زندگی میکنم ،جراحیم که فعلا جراحی نمیکنم و الان حس میکنم زنی رو که میتونم دوست داشته باشم پیدا کردم ،اگه فکر میکنی میتونیم کنار هم بمونیم و با هم زندگی بسازیم ...

سمیه نگاهش کرد ، شرایطم رو به مادرت میگم روز خواستگاری...


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۲
بهار

داستان

نظرات  (۲)

۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۱ استاد بزرگ
بالاخره قسمت جدید آمد با همون کیفیت
موفق باشین
:)
پاسخ:
ممنونم قابل شما رو نداره :)
سلام :)
چطوری بهار خانم ؟
پس یه عروسی افتادیم .

طاعات قبول
پاسخ:
سلام 
خوبم شکر 
ممکنه :)
طاعات شما هم قبول

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی