با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

بعد از تو...قسمت ۲۲

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۷ ق.ظ

صبح زود قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار شده بود ،توی تخت نشسته بود و زل زده بود به صورت نسرین ،مژه هاش ،فرم صورتش ،موهاش که الان کاملا بهم ریخته بود و فرهاش توی هم فرو رفته بود..

چشمهاشو که باز کرد یه لبخند به نسرین زد و گفت ،به به بالاخره خورشید از بین چشمای شما طلوع کرد و چشمهاشو بوسید...

تا مدتها هر وقت صبح قبل از نسرین بیدار میشد و برای رفتن عجله نداشت ،این کار رو میکرد... تا اینکه یه روز نسرین نبود ...

فکر کرد ،حالا میتونم برای سمیه این کار رو بکنم؟ 

توی جاش غلت زد... سمیه رو دوست داشت ،بهش فکر میکرد اما نسرین رو از ذهنش نمیتونست بیرون کنه ،بعد از اینکه عکس ها و فیلم ها رو از بین برد خیلی ناآروم بود ،اما بعد از مشاوره نمیدونست چه اتفاقی افتاده ؟ حالا میتونست به سمیه فکر کنه کاری که توی سه سال قبل نکرده بود...به هیچ زنی فکر نکرده بود ،سمیه از کجا ظاهر شد؟ چرا اون روز ؟ چرا اونجا؟

چشم هاشو بست و به نسرین فکر کرد ،انگار یه کم تار شده بود ... موهای فرفری چشم های میشی ،مژه های بلند ...

نسرین ! اگر من ازدواج کنم ناراحت میشی؟ 

_ نسرین هیچوقت از من ناراحت نمیشه! 

میدونم که کار خوبی نمیکنم اما اگر من مرده بودم دوست داشتم تو ازدواج کنی و بچه دار بشی ...

مادرم غصه میخوره و خودم خیلی تنهام ...

از وقتی رفتی موهای سرم سفید شده ،قلبم شکسته ،من تو رو بیشتر از سمیه دوست دارم تا ابد ... اما بهم حق بده ...

با خودش فکر کرد حالا باید چیکار کنه؟ باید با سمیه چیکار کنه؟ سمیه ایی که معلوم بود از شبح نسرین میترسه...

خودشو گذاشت جای سمیه، اگر با زنی ازدواج میکرد که شوهری که میپرستید رو از دست داده بود چه عکس العملی نشون میداد؟ یعنی شبح اون مرد آزارش میداد؟ 

چطوری باید دل سمیه رو به دست بیاره؟ 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۵
بهار

داستان

نظرات  (۵)

جالب بود.
:)
پاسخ:
ممنون :))
سلام :)
واقعا سخته ...
خوبی خواهر ؟
حالتون چطوره بهار بانو؟
پاسخ:
سلام :) 
آره خدایی سخته...
مرسی شما خوبین؟ 
شکر :)
به نظرم داستانت داره بهتر و جالب تر می شه.
پاسخ:
ممنونم عزیزم ... نوشتنش هم سخت تر میشه 
داستان نویسی عالیه
پاسخ:
ممنون
باید از قسمت یکم بخونم که بفهمم چی شد . گیج شدم .
پاسخ:
داستان دو روایت همزمانه  احتمالابه همون خاطر گیج شدین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی