با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو...قسمت ۲۱

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۰۴ ب.ظ

میشه امروز در مورد سمیه حرف بزنیم؟ 

چرا که نه!؟ 

خب زنی که باهاش آشنا شدم اسمش سمیه است... 

کجا آشنا شدین؟ 

سمیه کارمند بانکه ... سی و پنج سالشه  هیچوقت ازدواج نکرده ... زیبا نیست اصلا هم شبیه نسرین نیست ... ولی مهربونه...

چند وقته میشناسیش؟ 

یه دو سه ماهی میشه ،اوایل میترسیدم که برم سراغش اما یه روز باهاش حرف زدم و شمارمو دادم بهش...

اونم زنگ زد ...

در مورد نسرین بهش گفتم ... یه بار بهم گفت متاسفه که نسرین نیست گفت یه عشق مرده تا ابد منزه و مقدس باقی میمونه ... مثل اوایل تحویلم نمیگیره دیگه ... اما من بهش علاقه دارم و فکر میکنم میتونیم با هم خوشبخت بشیم...

- در مورد نسرین بهش چی گفتی؟ 

مهدی یه کم مکث کرد ،همه چیز رو اینکه چه عشق آتشینی نسبت بهش داشتم، اینکه تا ابد هی زنی رو نمیتونم به اندازه اون دوست داشته باشم ...هر چند میتونم سمیه رو با وجودم دوست داشته باشم اما برای من نسرین نمیشه...

- دوست داری یه زن همین جملات رو بهت بگه؟ مثلا بگه من مهدی رو دوست دارم اما نه به اندازه عشق اولم؟ 

- مهدی مکث کرد ... خب من یه مردم ... نمیتونم اینو بپذیرم...

- چطور فکر میکنی سمیه باید اینو بپذیره؟ 

بهش فکر کن ... از رفتارت مشخصه که چه حسی داری ببین میتونی زن دیگه ای رو توی زندگیت بپذیری و در مورد نسرین رازدار باشی؟

- من... و بقبه حرفش رو خورد ...

به این فکر کرد که حالا باید تمام خاطرات نسرین رو پاک کنه؟ روز عروسیشون؟ آتلیه تالار ،لباس سفید ،خنده اش ،موهاش ،بوش ...

مگه میشه آدم کسی رو که دوست داره از ذهنش بیرون کنه؟ 

مهدی گفت چطور میتونم؟ چطور میتونم همه چیز رو فراموش کنم حتی وقتی دلم نمیخواد فراموش کنم...

- لازم نیست فراموشش کنی ،برای خودت حلش کن...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۲
بهار

داستان

نظرات  (۴)

:)
پاسخ:
:))
خوب بود ...
داستان روند جالبی داره.
:)
پاسخ:
مرسی:))
این قسمتش خیلی جذاب بود برام.
خیلی خوب بود اصلا.
پاسخ:
مرسسیییی😘😘
برگترین اشتباه رو کرده همون کاری که من با سعید کردم!!
اون موقع تنم گرم بود نمیفهمیدم بعد تجربه شد که کار اشتباهی کردم گذر زمان باعث میشه عشق اول کمرنگ شه.
پاسخ:
😥 تجربه معلم بدیه اول امتحان میگیره بعد درس میده!
باز خوبه که تونستی از پسش بربیای

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی