با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو...قسمت ۲۰

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۴۵ ق.ظ

سر سفره عقد نشسته بودن ،پهلو به پهلوی هم ،هیچ کس فکر نمیکرد مهدی با یه همچین دختری ازدواج کنه. دختری که به نظر خیلی ها هیچ ویژگی خاصی نداشت ... یه دختر خیلی معمولی از یه خانواده متوسط ،که پزشک هم نبود...

اما مهدی خوشحال بود از اینکه بالاخره داشت به نسرین میرسید.

شش ماه گذشته به هم نزدیک شده بودن ... رورزای سختی رو گذرونده بودن... 

هنوز هم باور نمیکرد که بالاخره توی قلب این دختر جایی پیدا کرده ...

با نسرین روز خواستگاری فرق میکرد ،توی این لباس سفید میدرخشید ... انگار غنچه ایی که شکوفا شده باشه

یه دختر احساساتی عاشق که زیر نقاب منطقش قایم شده بود ... 

اولین بار بود که قلبش توی یه رابطه درگیر شده بود ...

هر دو تا به شدت مضطرب بودن ،با اینکه تازه اول بهار بود هر دو تا گر گرفته بودن...دلش پیچ میزد انگار که قرار بود به تنهایی یه عمل سنگین رو انجام بده ...

حسش درست مثل وقتی بود که برای اولین بار یه آدم رو تشریح کرده بود... کم کم به تشریح عادت کرده بود و حتی از بریدن بدن آدم های زنده هم حالش انقدر منقلب نمیشد...

فکر کرد الان حتما حال نسرین هم همینه ... 

خواهر بزرگ نسرین و چند تا از دخترهای فامیل بالای سرشون قند میسابیدن و حس میکرد پودر قند از بین درزای پارچه سفید میریزه روی سرش... کامش شیرین بود ،شیرینی پودر قند...

شاید هم شیرینی عشقی که به وصال رسیده بود...

برای بار دوم میپرسم عروس خانم آیا وکیلم؟ 

خواهر نسرین گفت ،عروس رفته گلاب بیاره...

جعبه گردنبند ظریف درخشان رو توی جیبش لمس کرد...

برای بار سوم میپرسم عروس خانم وکیلم؟ 

یه صدای زنونه از دورتر گفت ،عروس زیر لفظی میخواد...

جعبه رو از جیب کتش درآورد و آروم گذاشت توی دستهای نسرین، دستهاش به سردی یخ بود ،فکر کرد الان حتما نسرین هم احساس ناخوشی میکنه... مثل خودش که دلش پیچ میزد...

نسرین هدیه رو گرفت...با اجازه بزرگترا بله...

صدای کل کشیدن فضای اتاق رو پر کرد

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۰۹
بهار

داستان

نظرات  (۷)

مبارکشون باشه 😊
ببینیم در ادامه چی میشه، و باز به شما خسته نباشید می گم🌷
پاسخ:
مرسیییی🌼🌼
مثل همیشه عالی
:)
پاسخ:
ممنون :)
سلام:)
به به
مبارکا باشه خواهر ...
پاسخ:
😂😂😂😂 سلام 
مبارکشون باشه. قسمت ما که نشده
ان شاءالله یه انسان با لیاقت نصیبتون بشه ...
پاسخ:
ممنونم 🙏🙏🙏 
راستش دیگه خیلی بهش فکر نمیکنم
به به !!عروسی....
پاسخ:
🌼😅
خیلیم عالی....
فقط می دونی کاش یه کم بیش تر از این که چطوری شد تا نسرین بالاخره حس کرد که می تونه بقیه ی مسیر زندگیش رو با مهدی باشه می نوشتی!
پاسخ:
میدونین نمیدونم طور میشه آدم حس میکنه این آدم ،آدم منه! راوی داستان هم که مهدیه و خب قطعا مهدی از گفت و گوها و کشمکش های درونی نسرین خبر نداره ... پس نوشتن این جزییات توی داستان یه کم غیر منطقیه
درسته ولی بالاخره مهدی که می دونه نسرین بالاخره چرا انتخابش کرد نه؟!
پاسخ:
آره... مهدی جلو اومد و اعتمادشو جلب کرد ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی