با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو...قسمت ۱۷

چهارشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۰ ق.ظ

مهدی ده روز بعد یه پیام برای نسرین فرستاد،با این مضمون،مادرم میخواد باهات صحبت کنه...

-نسرین شکلک خنده فرستاد...

-مهدی با تعجب گفت،معنی این شکلک چیه؟

نسرین گفت: توقع داری باور کنم؟اینکه تو میخوای با دختری که کلا یک ماه باها در ارتباط بودی ازدواج کنی؟ بدون هیچ شناختی؟

-خب میشناسیم همو... قرار نیست که همین الان ازدواج کنیم میتونیم یه مدت نامزد باشیم، اون وقت هم رو میشناسیم ،خانواده هامونم میتونن با هم آشنا شن...

نسرین گفت: جدی میگی؟

-فکر میکنی شوخی میکنم؟

-آره ،این یه بازی کثیف میتونه باشه،توی دوستهام خیلی از این چیزها دیدم ...

-دوستهات هیچوقت برات از اتفاقات خوب رابطه گفتن؟ اینکه چقدر میشه تو رابطه لذت برد ؟ حتی از پیاده روی توی خیابون شلوغ ...خرید کردن،جک های بی مزه که برای دو طرف خاطره میشه؟ یا فقط گوش شنوای خیانتشون بودی؟

نسرین منتظر موند... چند تا جمله تایپ کرد و پاک کرد

در آخر نوشت :باشه!

قبل از اینکه تماس بگیرم بهت اس ام اس میدم... اینکه این رابطه قراره به کجا برسه رو تو تعیین میکنی...

همون روز عصر مادر به نسرین زنگ زد،از تلفن ثابت خونه ،فکر میکرد این طوری اعتماد نسرین بیشتر جلب میشه ...

این سخت ترین مکالمه دنیا برای هر دوتایی بود ،مادرم هیجان زده بود از اینکه بالاخره تنها فرزندش دلبسته کسی شده و نسرین مضطرب بود که نمیدونست دست تقدیر کجا میبرتش...

سلام نسرین جان.صدای گرم و مهربون یه زن میانسال بود.

سلام

خوبی دخترم ؟ من مادر مهدی هستم...

نسرین فکر کرد خب من الان چی بگم؟ گفت از آشناییتون خوشوقتم...

دخترم مهدی برام تعریف کرد که چجوری بهش جواب رد دادی،اما بهت علاقه داره انقدر که اومد و یه شب باهام حرف زد،میخوام اگر مشکلی وجود نداره با مادرت صحبت کنم... بهتره بقیه کارها رو بزرگترها انجام بدن...

نسرین هیچوقت انقدر پیش نرفته بود هیچ پیش زمینه و تجربه ایی نداشت... انقدر گوشی رو محکم توی دست هاش گرفته بود که بند انگشتاش سفید شده بود ...

با یه صدای خفه گفت : فکر میکنم مشکلی نباشه.

پس دخترم بی زحمت شماره مادرت رو برای من یا مهدی پیامک کن که من باهاش صحبت کنم و اگر موافق بودن زمان بگیرم تا رسما مزاحم بشیم...

-شماره رو برای پسرتون میفرستم...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۰۵
بهار

داستان

نظرات  (۳)

⁦❤️⁩⁦❤️⁩
موفق باشید ادامه بده 
پاسخ:
🙏🙏ممنونم
داستان داره خوب پیش میره ...
بسیار هم زیبا ...
همینطوری ادامه بدین ...
:)
پاسخ:
ممنونم 🙏🙏🙏 
زیبا میخوانید
به جاهای خوب داره میرسه انگار ...:)
پاسخ:
😘

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی