با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

بعد از تو...قسمت ۵

چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۴۹ ق.ظ

آقا مهدی، آقا مهدی...

ویدا بود که از دور صداش میکرد ...

وایستاد و به طرفش برگشت ،ویدا خودش رو به مهدی رسوند ... سلام ،خواستم بگم در مورد نسرین پرس و جو کردم ...

اول اینکه مجرده،دوم اینکه دانشجوی ارشد ادبیاته، سه تا خواهر داره و یه خانواده متوسط ... همچین خودشو میگیره آدم فک میکنه تک دختره یه خانواده میلیاردره ،مهدی یه نگاه کمی عصبی به ویدا انداخت و گفت ممنونم بابت اطلاعات خوبت ، در مورد من چیزی گفتی؟ پرسیدی چند سالشه؟

-بعله پرسیدم ۲۸ سالشه و وقتی پرسید چرا میپرسم گفتم که برای شما  

- عکس العملش چی بود؟ 

- هیچی ... یه لبخند شیطنت آمیز زد ،دیگه بعد از این خودتون میدونید که چیکار میخوایید بکنید.

مهدی فکر کرد اینکه مجرده عالیه ،ظاهرا بدش نمیاد که باهم همکلام بشیم اما چرا راه نمیده؟ کل روز رو از دور نسرین رو پایید و آخر سر  تمام شجاعتشو جمع کرد و جلو رفت...

در حالی که ژست یه آدم مظلوم رو گرفته بود زل زد تو صورت نسرین و گفت،نسرین خانوم میتونم ازتون بخوام با من بیایید کافی شاپ؟

نسرین یه نگاهی به دور و برش انداخت و زد زیر خنده...

وسط بیابون؟ 


مهدی فکر کرد وای چقدر این دختر خوش اداست ،خودش رو جمع کرد و گفت نه... وقتی رسیدیم شهرمون ، توی یه زمان مناسب ،اصلا من شماره تماسم رو میدم به شما هر وقت به نظرتون مناسب بود بهم پیام بدید.

نسرین شماره رو گرفت و وارد گوشیش کرد ،آیدی پیام رسان که بالا اومد نگاه کرد و دید عکس پروفایل مهدیه با یه روپوش سفید. اما به مهدی پیام نداد...

- میدونین الان دیتای گوشیم تموم شده و نمیتونم بهتون پیام بدم ولی باهاتون هماهنگ میکنم ...

یه جوری این جمله ها رو گفت که انگار میخواد مهدی رو از سرش باز کنه،در عین حال داشت کنجکاوی و اشتیاقش رو پنهان میکرد.

مهدی گفت امیدوارم این اتفاق زود بیفته و مودبانه ازش فاصله گرفت.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۵
بهار

داستان

نظرات  (۱)

آخییی...
پاسخ:
🌸

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی