با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

بعد از تو...قسمت ۱

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ب.ظ

زل زده بود به دود سیگارش و به نسرین فکر میکرد، توی حلقه های سیاه نسرین رو میدید که لبخند میزنه ،نسرین رو دید که بارداره ،نسرین رو دید که توی آتیش میسوره...

نباید این اتفاق میفتاد...

سیگار دوم رو روشن کرد ،امروز روز سختی داشت...

هر وقت روز بدی داشت سیگار پشت سیگار میکشید و به نسرین و بچه به دنیا نیومده اش فکر میکرد...

سیگار سوم رو روشن کرد امروز چه اشتباهی مرتکب شده بود؟ 

توی یه عمل ساده یه بیمار و از دست داده بود ...

به همین راحتی خونریزی غیر قابل کنترل... هر چقدر تیم جراحی تلاش کرده بودن نتونسته بودن خونریزی رو بند بیارن . دونه های درشت عرق که از پیشونی و گردنش سر میخوردن رو میتونست روی پوستش حس کنه...نور چراغ بالای سرش که مثل خورشید داغ میتابید... خون اوی مثبت...

به زن فکر کرد ،به رنگ پریده اش روی تخت... اصلا شبیه نسرین نبود.

فقط زن بود...

پیش خودش فکر کرد یعنی اون زن بچه هم داشته؟ الان یه دختر کوچولو بی مادر شده؟ با دستهای اون؟ 

تلخی سیگار تا مغزش رفت... دهنش تلخ بود ،ذهنش تلخ بود،مغزش تلخ بود افکارش ... 

نسرین...

چرا باید راضی میشد نسرین تنهایی با اون تور بره کویر؟ 

نسرین قبلا بارها و بارها و بارها کویر رفته بود.اونها توی کویر با هم آشنا شده بودن و حالا کویر نسرین رو ازش گرفته بود ... 

اتوبوس کویر چپ کرده بود بیشتر مسافرا در جا مرده بودن،اتوبوس آتیش گرفته بود و نسرین با بچه توی دلش...

چه نقشه هایی برای دخترشون داشتن...

به مدرسه رفتنش فکر کرده بودن به دانشگاه رفتنش ،عروسیش ،نوه دار شدنشون ... 

نسرین دود شد...مثل سیگار توی دستش

به خودش اومد و دید پاکت خالی سیگار رو داره توی دستش مچاله میکنه.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۱
بهار

نظرات  (۴)

سلام بانو بهار
گفتم داستانتون رو از اول بخونم
خسته نباشید میگم
من هم تو یه دوره ای داستان کوتاه مینوشتم. تو سایت داستانک
نقدپذیر هستید.؟
پاسخ:
سلام .
چقدر خوب خوشحال میشم ..
نقد بفرمایید باعث خوشحالیم میشه
این دو تا داستانت شروعشون از یه جهت شبیه همه... تلخ! یه اتفاق تلخ یا مرور یه اتفاق تلخ!
پاسخ:
عشق و عاشقی که تلخ نیست .... ولی نکته سنجیت قابل تقدیره
نه عشق و عاشقی تلخ نیست ولی خیلی مهمه که چه جوری هم تموم بشه. به نظر من مهدی با یادآوریش بیشتر از این که لبخند بزنه دلش تیکه تیکه میشه. حتی اگه با مرورش ناخوداگاه لبخند بزنه باز آخرش یه اخمه و غم و ناراحتی.
پاسخ:
😢 

داستان ایرانی دوست دارم :)
پاسخ:
😘😘  نوشتنش سخته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی