با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

رویای زرد قسمت ۳۰

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۳۵ ق.ظ

ده سال از اون روزها گذشته بود

هنوز هم جیم  قادر نبود حرف بزنه، احتمالا هرگز هم نخواهد تونست .

ماریا برای بار سوم باردار بود،الان دو تا پسر شیطون داشت و منتظر به دنیا اومدن دخترش بود ،مارتا هنوز توی اون دفتر به شدت کار میکرد و ساعتهای زیادی رو دور از دوقلوها میگذروند.حتی وجود دوقلوها هم نتونسته بود خلای نبود مادر رو براش پر کنه.

 مغازه قبلی رو فروخته بود و یه مغازه بزرگتر گرفته بود سمت راست مغازه  کتاب انتهای مغازه چیزهایی مثل صفحات قدیمی موسیقی و سی دی های به روز رو میفروخت و سمت چپ مغازه لوازم موسیقی ...

وقتی به موسیقی گوش میداد حس عجیبی داشت تقریبا تمام روز یه موسیقی در حال پخش بود و اکثر اوقات با همسرش توی مراسم کنسرت خیریه شرکت میکرد.نوازنده یکی از این کنسرت ها یه پسر اوتیستیک بود به اسم هاروی دلونdelon ،زمانی که توی اون کنسرت  شروع کرده بود به نواختن  هاروی گفته بود که این آهنگو ده سال قبل برای یه جنگجو نواخته.

به خوبی به باد میاورد که  با شنیدن موسیقی قلبش فشرده شد و اشک توی چشمهاش جمع شده بود ،حس میکرد این آهنگ برای اون نواخته شده و جالب تر اینکه فکر میکرد هاروی رو میشناسه ... یه بخش کوچیکی از مغازه اشو به هاروی دلون اختصاص داده بود ،هیچوقت اونو از نزدیک ندیده بود اما میدونست مادرش پرستاره و زمانی که جیم توی کما بوده مادرش پرستار بخش بوده... همیشه فکر میکرد شاید ارتباطی بینشون هست.اما هیچ وقت کنجکاوی بیشتری نکرده بود . ته مغازه یه اتاقک موسیقی با یه آینه بزرگ داشت و معمولا مشتری ها ازش برای گوش دادن سی دی استفاده میکردن ،یه روز داشت از جلوی اتاقک رد میشد که چشمش به آینه توی اتاقک افتاد ،یه مرد جاافتاده رو دید ،توی آینه تصویر مادرش رو دید با یه پیراهن قرمز حریر و پدرش که کت و شلوار رسمی پوشیده بود دست توی دست هم درست مثل وقتایی که عروسی میرفتن ... مادرش گفت چیزهای بیشتری هست که باید ببینی...

صدای جیلینگ زنگوله بالای در مغازه رو شنید.به گمان اینکه مشتریه برگشت به طرف صدا...

النا دوید طرفش و صداش کرد بابا من و مامان اومدیم ،میدونیم که دلت برامون تنگ شده بود ،باز هم موهاشو خرگوشی بسته بود... با ایزابلا سه سال بعد از کما توی یه تئاتر آشنا شده بودن و در نهایت ازدواج کرده بودن، به سمت صدا برگشت ،تصویر پدر و مادرش محو شد...زانو زد النا رو محکم توی بغلش گرفت و غرق بوسه اش کرد...

پایان.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۶
بهار

داستان

نظرات  (۵)

۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۰۸ دانیال دهقانیان
خوانده شدید

ای کاش ادامه داشت
پاسخ:
ممنونم 🙏🙏
 انشالله داستان بعدی   :)
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۷ استاد بزرگ
بسیار داستان زیبایی بود
:)
پاسخ:
زیبا خواندید 🙏🌼
بالاخره تموم شد. بعد از 30 قسمت!!!!
اینکه داستانت پایان خوشی داشت رو دوست داشتم :)))

فقط حس می کنم قسمت پایانیت یه کوچولو هول هولکی بود!
و شاید نیاز به کمی ویرایش داشته باشه!
مورد دوم اینکه من حس می کنم از ماریا بیشتر می دونم اما زندگی مارتا مبهمه. از مارتا زیاد نگفتی! 
درسته جای خالی بعضی آدم ها ممکنه با آدمهای دیگه ای پر نشه اما حس کردم خیلی نسبت به بچه هاش بی تفاوته!!!!!

فکر می کردم می گی جیم با اون دختر ناشنوا ازدواج کرده ولی غافلگیر شدم. خوب بود اینجاش.
خرگوشی بستن موهاش برام عجیب بود و کمی هم خنده دار! 
اما جمله پایانی کتابت خیلی دوست داشتنی و خوب بود. قشنگ تمومش کردی. شروع این قسمت هم خوب بود!

پاسخ:
💖
 خودمم حس میکنم کل داستان احتیاج به باز نویسی داره ،یه جاهایی احساس میکنم عجول بودم .میدونی داستانم به یه جایی که رسید انگار مغزم فرمان داد دیگه تمومش کن!!! نتونستم خوب تمرکز کنم برای نوشتنش...
همیشه مشکل پایان دارم خوبه حداقل تمومش کردم :)
مارتا توی داستان قرار نبود خیلی جایگاه مهمی داشته باشه، آدمی بود که فقط بود...
النا بچه اس خب :)
و باز هم ممنونم ... از اینکه خوندیش ممنونم.
می دونی چیه من بد خوندم فکر کنم.
 من فکر می کردم چرا ایزابلا با اون سن و سال باید موهاشو خرگوشی بسته باشه آخه :))))) [آیکون غش کردن از خنده]
پایان داستانت خوبه فقط شاید یه کم باید رو جمله بندیش کار کنی و مرتب ترش کنی و یه چیزایی اضافه کنی یا کم کنی.
خواهش می کنم. دوست داشتم بدونم که چی می شه ؛)
پاسخ:
😁 .
احتمالا باید سر فرصت یه کم تغییر کنه ....
😘💖
آخی اسم دخترشو هم گذاشت النا... :)
منم فکر کردم ایزابلا موهاشو خرگوشی بسته!! توی جمله بندی این جوری برداشت میشه.
پاسخ:
آره ، ناخودآگاهش از النا خبر داشت هر چند خودش نمیدونست... ممکنه بعدا همه اتفاقا رو خواب ببینه ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی