با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

رویای زرد قسمت ۲۸

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۴۰ ق.ظ

توی بخش جدید داشت تو افکار خودش سیر میکرد  که ماریا با یه شکم برآمده اومد تو تام هم همراهش بود یه لبخند پهن روی لبش بود ،سلام جیمی ... چقدر خوشحالم که بالاخره به هوش اومدی...

جیم فکر کرد ماریا که باردار نبود؟ 

ماریا گفت جیم عزیزم بالاخره بعد از یک سال بیدار شدی خیلی چیزا تغییر کرده. من واقعا خوشحالم که بهوش اومدی. الان دیگه وقتش بود.

جیم با تعجب فکر کرد یک سال!!!

دکتر اومد بالای سرش ... و دوباره معاینات شروع شد جیم میتونی راه بری؟ 

جیم فکر کرد حتما و تلاش کرد بلند بشه با پاهای لرزان از تخت اومد پایین و چند قدمی راه رفت ،به نظر اومد چقدر لاغر شده ... انگار واقعا یک سال خواب بود ... 

دکتر گفت اگر حال عمومیش خوب باشه یک هفته بعد مرخص میشه منتها حتما باید جراح مغز ببینتش ،حدس میزنم ناحیه گویایی به مشکل خورده باشه...

ماریا تشکر کرد و کنار جیم روی تخت نشست... جیم من فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت... مارتا قول داده که برای دیدنت میاد، اونم یه کم شرایطش سخته... از وقتی برگشته پیش شوهرش توی یه دفتر مشغول کار شده تا جای خالی مادر اذیتش نکنه ... یه دفعه هر دوتاتونو از دست داد...

جیم با تعجب نگاه کرد..مادر؟! 

ماریا گفت اوه ببخشید.و نگاهی به تام انداخت و با تردید و شرمندگی گفت،تام نباید میگفتم... 

تام سرشو با تاسف تکون داد و گفت .متاسفم جیم مادر شش ماه قبل از دنیا رفت...

پرستار چاق میانسال اومد داخل و گفت اگر ناراحت نمیشید الان وقت نهاره،فکر نمیکنم دیدن این منظره براتون لذت بخش باشه اگه ممکنه بیرون منتظر بمونید ... ماریا لبخندی زد و گفت آه بله هر چند ما کم کم میرفتیم با توجه به شرایط نمیتونم زمان زیادی اینجا بمونم ...خم شد آروم گونه جیم رو بوسید و گفت،  باز هم میام به دیدنت...


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۴
بهار

داستان

نظرات  (۳)

۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۲ استاد بزرگ
مثل همیشه جالب و جذاب
:)
پاسخ:
ممنون🙏🙏
ولی چطوری بعد از یک سالی که بدون کوچکترین تحرکی گذرونده تونسته از تخت بیاد پایین؟!!
و چند قدمی هم راه بره؟!  هرچند به سختی!
فکر می کنم به این سادگی نباشه!!!!
پاسخ:
من واقعا نمیدونم آدم هایی که از کما میان بیرون چه شرایطی دارن کاش یه کم قبل از نوشتن تحقیق میکردم...
قطعا خیلی سخت تر از حد تصور باید باشه
اوهوم. 
فکر می کنم هنوز هم دیر نشده، می تونی تحقیقت رو بکنی و این قسمت داستانت رو بهتر بازنویسی کنی  ؛)
پاسخ:
احتمالا این کار رو میکنم 😌

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی