با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

رویای زرد قسمت ۲۷

چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۴۴ ق.ظ

تقریبا یک ساعت بعد پرستار با چند نفر دیگه برگشت... 

یکی از زن ها بهش لبخند زد و گفت خوش اومدی جیم...

جیم با تعجب به زن نگاه کرد ... مرد میانسالی که به نظر میومد دکتر کشیک باشه ، شروع کرد به معاینه کردنش ... جیم میدونی کجایی؟ جیم مبهوت نگاه میکرد...

گفت اینجا بیمارستانه ... میدونی بیمارستان چیه؟ 

سرشو به علامت مثبت تکون داد .... میتونی برام بگی؟ 

جیم خواست توضیح بده.شروع کرد به توضیح دادن اما هیچ صدایی نمیشنید ،انگار که کلمات از دهانش خارج نمیشد یا بدتر اینکه نمیتونست بشنوه. 

دکتر گفت جیم فکر میکنی بتونی برام بنویسیش؟ 

با تکون سر گفت که بله

یه برگه و یه قلم بهش دادن با یه خط خیلی بد که برای خودش هم غریبه بود روی کاغذ نوشت،بیمارستان جاییه که توش از مریض ها مراقبت میشه... با نوشتن همین جمله کوتاه حس کرد تمام عضلات بدنش درد میکنه...

دکتر نگاهی به کاغذ انداخت و گفت ،فکر میکنم مغزش خیلی آسیبی ندیده ...

جیم میخوای کمی استراحت کنی؟ صبح برای معاینات تکمیلی میاییم. و به پرستار گفت به خانواده اش اطلاع بدین... 

چشمهاشو که باز کرد هشت صبح بود آفتاب کمرنگ بهاری میتابید ...پرده توری کنار پنجره تکون میخورد و نسیم خنکی با خودش میاورد ....

پرستار چاق با یه لبخند پهن اومد پیشش ،سلام جیم امروز چطوری؟ خوشحالم که بیدار شدی... خیلی به موقع بود...

جیم نگاهی به تقویم بالای سرش انداخت ۵ آپریل بود ،نهایتا یک روز خواب بود ،اما چرا نمیتونست حرف بزنه؟ چرا امروز پنجشنبه بود؟ در حالی که دیروز سه شنبه بود ... شاید تقویم غلطه ... میخواست به پرستار بگه که تقویم غلطه... سعی کرد صداش کنه اما یه صدای نامفهوم از خودش درآورد ... دوباره تلاش کرد و دوباره همون صدا... عصبانی شد و فریاد زد چرا نمیتونست حرف بزنه؟

چشمش به تقویم افتاد ۵ آپریل ۹۹! تقویم سال آینده؟!!! عجب آدم های خلی! اما چرا نمیتونم حرف بزنم؟


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۳
بهار

داستان

نظرات  (۱)

پس بالاخره به هوش اومد!
بعد از یک ساااال.
پاسخ:
یک سال و یک روز ⁦:-)⁩

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی