با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

رویای زرد قسمت ۱۳

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۳۱ ب.ظ

بیدار که شد چشمهاشو مالید، فکر کرد چقدر خوابیدم؟ اینجا هم زمان مفهوم داره؟ حس کرد گرسنه است ... خیلی وقت بود این حس رو نداشت ... اما چی باید میخورد؟ 

اونکه حتی قادر نبود یه فنجون قهوه برای خودش بریزه ...

بلند شد و بی هدف به سمت باغ رفت ... ته باغ یه پیرمرد رو دید... پیرمرد یه ردای سفید پوشیده بود ریش های بلندش به سفیدی برف بود...  یه سبد پیک نیک کنار دستش پر از نون ،شیر  و پنیر ... به نظر میومد با هر لقمه ایی که پیرمرد برمیداره ،سبد پرتر میشه... سرش رو بلند کرد و یه لبخند. به جیم زد ... جیم با تردید نگاهش کرد ... با من بود؟ منو میبینه؟ 

پیرمرد با دستش اشاره کرد که بیا ... جیم با تعجب جلو رفت بوی نون تازه مستش کرده بود... آروم کنار مرد نشست . مرد گفت گرسنه ایی؟ جیم با سر جواب داد ...

پیرمرد گفت همه چیز هست ، هر چی دلت میخواد بخور ... جیم که معنی جمله پیرمرد رو نفهمیده بود با احتیاط یه لیوان شیر و کمی نون برداشت. به آب انگور سبز و تازه فکر کرد،دلش واقعا آب انگور میخواست ،هیچوقت شیر دوست نداشت اما الان تنها خوراکی موجود شیر بود ، نون رو توی دهنش گذاشت و یه قلپ شیر خورد...توی لیوانش رو نگاه کرد ... شیر نبود...

آب انگور سبز تازه بود...

ترسید...

پیرمرد لبخند زد ،گفت چی شد؟ جیم گفت این،این شیر بود....

پیر مرد گفت اما الان آب انگوره...

گفتم که همه چیز هست ...

جیم فکر کرد دلش یه صبحانه مفصل میخواد شروع کرد به تصور کردن . هر چیزی که به ذهنش میرسید ،حتی غذاهایی که به عمرش ندیده بود ... وقتی حسابی سیر شد تازه یادش افتاد نمیدونه کجاست؟  پیرمرد نگاه با محبتی بهش انداخت... جیم شرمزده پرسید اینجا کجاست و چرا من شما رو میبینم؟ 

پیرمرد گفت ،اینجا دنیای طمعه... تو این دنیا هر چیزی اراده کنی داری .. چه خوب و چه بد...

جیم به چیزهای مختلفی فکر کرد ....انقدر مختلف که یادش رفت بپرسه مرده یا هنوز زنده اس؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۸
بهار

داستان

نظرات  (۲)

سلام بر بهار بانو

بسیار عالی

صبحتون بخیر :)
پاسخ:
سلام 
صبح شما هم بخیر
اگه دنیای بعد از مرگ همین طور باشه چقدر خوبه :)
پاسخ:
امیدوارم که خوب باشه 😄 فکر کنم خیلی بهتر باشه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی