با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

رویای زرد قسمت ۱

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ

ا چطور شد؟ دیگه سرم درد نمیکنه، چه یهویی خوب شد؟ تا حالا پیش نیومده بود ... گردنشو ماساژ داد ،انگار نه انگار سی ثانیه قبل از سر درد میخواست چنگک پر از کاه و بکوبه توی فرق سر خودش ... 

چنگک؟! کو؟ چقدر سبک شدم؟ ا چنگک از دستم افتاده...

اون کیه روی کاه ها افتاده؟ لباساش شبیه.منه... 

بزار ببینمش...

چقدر شبیه منه...

منم!

و جیم یک دفعه فهمید که توی صبح روز ۴ آپریل ۹۸ و تو سن ۲۴ سالگی داره چیز جدیدی رو امتحان میکنه ...

با وحشت خودش رو نگاه کرد ،جلیقه چهارخونه پشمی که بندش از پشت باز شده بود موهای مشکی که مدتها بود کوتاه نشده بود ته ریش زبر، شلواری که زانوش سابیده شده بود، توی طویله کنار لوسی ( گاو ماده اخرایی رنگشون)که زبون صورتی و بزرگشو میکشید روی صورت جیم و یه چنگک که روی علفهای زرد و خشک افتاده بود ،مطابق معمول رفته بود به لوسی علف بده اما سر درد شدیدی داشت ناگهان وحشتش بیشتر شد وقتی فکر کرد ممکنه مرده باشه...اما چرا؟ جایی خونی نبود ،حالش بهم نخورده بود ،غریبه ایی دور و بر نبود ،نه سرقتی نه تصادفی نه هیجانی!فقط یه طویله کوچیک با یه گاو و یه مرغ دونی کنارش با دو جین مرغ .

همون طور که وایساده بود و به خودش نگاه میکرد مارتا اومد داخل وحشت زده به جسد نگاه کرد و رفت بیرون ... جیم از دیدن قیافه وحشت زده مارتا و فرارش فهمید که اوضاع خیلی بده ...مارتا خواهر بزرگش بود ،از وقتی مادرش مریض شده بود اومده بود توی روستا میموند و هفته ای یک بار به شوهرش که توی شهر بود سر میزد ،فردریک بعضی وقتها غر میزد ولی میدونست اوضاع خیلی ادامه نخواهد داشت بالاخره مادر مارتا یا میمرد یادخوب میشد و زندگی به روال عادی برمیگشت...

ده دقیقه بعد اورژانس از راه رسید ،مردای سفید پوش گفتن که احتمالا سکته مغزی کرده یا آنوریسم ولی فعلا نمرده... سکته رو میدونست چیه؟ اما آنوریسم؟ یعنی چی؟ برای همین گذاشتنش توی برانکارد و بردنش به نزدیک ترین بیمارستان... برای بررسی بیشتر و تشخیص...

جیم هم همراهشون رفت...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۵
بهار

داستان

نظرات  (۱)

کاش شخصیتا خارجی نبودن من داستان ایرانی بیشتر دوست دارم :)
پاسخ:
من با اسم های ایرانی راحت نیستم وقتی خارجین هر بلایی دلم بخواد سرشون میارم 😀

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی