با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

Dance me to end of love
لئونارد کوهن
تا زیباییت مرا با یک ویولون سوزان برقصان
مرا برقصان در میان بیم و هراس تا آرامش قرار بگیرم
همچو شاخه ای زیتون مرا بلند کن
و پرنده ی من باش که به سمت خانه باز می گردد
مرا تا انتهای عشق برقصان
آه بگذار تا زیباییت را ببینم زمانی که همه شواهد رفته اند
اجازه بده حرکتت را حس کنم مانند آنها که در بابل احساس کردند
به آرامی نشانم بده آنچه را که تنها محدودیت هایش را می شناسم
مرا تا انتهای عشق برقصان
تا جشن عروسی مرا برقصان و برقصان و برقصان
مرا برقصان خیلی ملایم و مرا برقصان خیلی طولانی
هر دوی ما زیر نفود عشقمان هستیم هر دوی ما در اوج هستیم
مرا تا انتهای عشق برقصان
مرا به سوی کودکانی که می‌خواهند زاده شوند برقصان
مرا از میان پرده‌هایی که بوسه‌های‌‌مان پوسیده شان کرده اند برقصان
خیمه ای برای سرپناه به پا کن گرچه خیمه ای که همه ریسمانش پاره شده
مرا تا انتهای عشق برقصان
تا زیباییت مرا با یک ویولون سوزان برقصان
مرا برقصان در میان بیم و هراس تا آرامش قرار بگیرم
مرا با دست برهنه ات لمس کن یا مرا با دستکشت لمس کن
مرا تا انتهای عشق برقصان

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کلمات کلیدی
آخرین مطالب

زنگ انشا ۱۸( نقاش)

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ق.ظ

کاش که نقاش بودم ... هر بار که رنگ رو میریختم روی بوم... یه چیز تازه متولد میشد ...

روز اول حتما خورشید میکشیدم یه خورشید طلایی که بی منت میتابه و دنیا رو گرم میکنه ،انرژی میبخشه ،زندگی و سلامتی ...

روز دوم حتما درخت میکشیدم ،یه رودخونه بزرگ پر از ماهی ،یه عالمه پروانه و بچه گربه ! حتما صد تایی بچه گربه میکشیدم ... که شیر میخورن از سر و کول هم بالا میرن ،بازی میکنن و صورت همو نوازش میکنن ... صد تا بچه گربه!!!

روز سوم شب رو میکشیدم ،آرامش شب ،ستاره ها باد خنک و جیرجیرک ها رو ... دنیا بدون جیرجیرکها شبهای بدون لالایی داشت . با شبهای بدون لالایی چیکار باید کرد؟ 

روز چهارم یه کلبه کنار آتیش میکشیدم ، یه رودخونه کنار کلبه یک عالمه درخت ... یه کلبه چوبی وسط جنگل!!! شبها به صدای حیوونا گوش میدادم ،زوزه گرگ، صدای هوهوی باد ،خنکای سایه درختها و میوه های بلوط روی زمین...

روز پنجم می ایستادم و نگاه میکردم ، به نقاشیم نگاه میکردم ،به خورشید به کوه به درخت به خرس قهوه ایی توی رودخونه که داره ماهی میگیره به قزل آلاهایی که خلاف جهت آب شنا میکنن ،به شیطنت بچه گربه ها ... و به آرامشی که توی نقاشیم جریان داشت ... 

هیچوقت آدم ها رو توی نقاشیم نمیاوردم! آدم.ها همه چیز رو خراب میکنن ، هر جای بکری ،هر چیز بکری ، همه چیز رو خراب میکنن چون فکر میکنن اجازه دارن این کار رو بکنن... 

کاش نقاش بودم ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۲۰
بهار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی