با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

Dance me to end of love
لئونارد کوهن
تا زیباییت مرا با یک ویولون سوزان برقصان
مرا برقصان در میان بیم و هراس تا آرامش قرار بگیرم
همچو شاخه ای زیتون مرا بلند کن
و پرنده ی من باش که به سمت خانه باز می گردد
مرا تا انتهای عشق برقصان
آه بگذار تا زیباییت را ببینم زمانی که همه شواهد رفته اند
اجازه بده حرکتت را حس کنم مانند آنها که در بابل احساس کردند
به آرامی نشانم بده آنچه را که تنها محدودیت هایش را می شناسم
مرا تا انتهای عشق برقصان
تا جشن عروسی مرا برقصان و برقصان و برقصان
مرا برقصان خیلی ملایم و مرا برقصان خیلی طولانی
هر دوی ما زیر نفود عشقمان هستیم هر دوی ما در اوج هستیم
مرا تا انتهای عشق برقصان
مرا به سوی کودکانی که می‌خواهند زاده شوند برقصان
مرا از میان پرده‌هایی که بوسه‌های‌‌مان پوسیده شان کرده اند برقصان
خیمه ای برای سرپناه به پا کن گرچه خیمه ای که همه ریسمانش پاره شده
مرا تا انتهای عشق برقصان
تا زیباییت مرا با یک ویولون سوزان برقصان
مرا برقصان در میان بیم و هراس تا آرامش قرار بگیرم
مرا با دست برهنه ات لمس کن یا مرا با دستکشت لمس کن
مرا تا انتهای عشق برقصان

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کلمات کلیدی
آخرین مطالب

زنگ انشا 17 (مرد یخی)

جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ب.ظ

باد وحشی چنگ میزد لای موهاش ... گونه هاش سرخ شده بود و میسوخت ،حس میکرد الانه که گونه هاش قاچ بخوره و خون قرمز رنگ بدوعه روی پوستش....

با خودش فکر میکرد چرا امسال این زمستون تموم نمیشه؟ و بیشتر سردش میشد ... 

پوست گونه هاش خشک شده بود سعی کرد موهاش رو جمع کنه زیر کلاه و صورتش رو با شال پوشوند... توی خودش مچاله شد...

زانوهاشو بغل گرفت. سرش رو گذاشت روی زانوهاش به امید اینکه یه کم گرم بشه . نم اشک صورتش رو گرم کرد... شوری اشک رو حس کرد که با شوری خون لبهای ترک خورده اش قاطی میشد...

به زمستون طولانی فکر کرد و به بهار... به خدا فکر کرد و به گنجشک ها...

به مسیح فکر کرد و به رویاش ... کجای کار رو اشتباه کرده بود؟ چرا عاشق مرد یخی شده بود؟ و الان تنها توی قطب چیکار میکرد؟ دوست داشت با مرد رویاهاش برن یه جای گرم کنار مدیترانه و حمام آفتاب بگیرن اما مرد یخی توی گرما آب میشد... عشقش نمیزاشت که خودخواه باشه...

به خاطر عشقش پاشو گذاشت توی قطب ...فکر میکرد مرد یخی میفهمه که سرما رو دوست نداره ،فکر میکرد اون هم انقدر مهربون هست که به خاطرش چند روزی رو توی ساحل مدیترانه بگذرونه...

اشتباه فکر میکرد! 

مردهای یخی فقط سرما رو میشناسن!

پ.ن۱: این روزا با هزار بدبختی از ف ی ل ت ر ی ن گ رد میشیم که بریم تلگ رام... وقتی میرسی میبینی دوستات نیستن و همه گروهها سوت و کوره! بعد میگی خب اینهمه خودمو کشتم که چی؟ فکر میکنم رابطه با آدمها هم همین باشه ،ازدواج هم همینه ... خودت رو میکشی تا با یه نفر توی دنیا مچ شی . یه روز ممکنه از خودت بپرسی اونهمه تلاش کردم که چی؟! 

مگر اینکه آدم زندگیت آدم درستی باشه و کنارش بتونی از همه چیز لذت ببری و کنارش رویا ببافی....

پ.ن۲: هیچ چیز توی دنیا به اندازه کسی که با لهجه ترکی ( تبریز) فارسی حرف میزنه برام جذاب نیست ...یه وقتها فکر میکنم هر چقدر تلاش کنم موفق نمیشم اصالتمو نادیده بگیرم ...

این آهنگو گوش کنید.

توضیح آهنگ: دخترهای گنجه به زیبایی معروفن...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۵
بهار

نظرات  (۱)

واقعا صدق میکنه وجود مردهای یخی...

فکر کنم حتی اگه آدم درستی هم باشن عاشقت هم باشن خیلی زود میتونن فراموشت کنن... 
پاسخ:
😥 اوهوم . مردهای یخی برا زن های یخی خوبن نه امثال ما...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی