با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

Dance me to end of love
لئونارد کوهن
تا زیباییت مرا با یک ویولون سوزان برقصان
مرا برقصان در میان بیم و هراس تا آرامش قرار بگیرم
همچو شاخه ای زیتون مرا بلند کن
و پرنده ی من باش که به سمت خانه باز می گردد
مرا تا انتهای عشق برقصان
آه بگذار تا زیباییت را ببینم زمانی که همه شواهد رفته اند
اجازه بده حرکتت را حس کنم مانند آنها که در بابل احساس کردند
به آرامی نشانم بده آنچه را که تنها محدودیت هایش را می شناسم
مرا تا انتهای عشق برقصان
تا جشن عروسی مرا برقصان و برقصان و برقصان
مرا برقصان خیلی ملایم و مرا برقصان خیلی طولانی
هر دوی ما زیر نفود عشقمان هستیم هر دوی ما در اوج هستیم
مرا تا انتهای عشق برقصان
مرا به سوی کودکانی که می‌خواهند زاده شوند برقصان
مرا از میان پرده‌هایی که بوسه‌های‌‌مان پوسیده شان کرده اند برقصان
خیمه ای برای سرپناه به پا کن گرچه خیمه ای که همه ریسمانش پاره شده
مرا تا انتهای عشق برقصان
تا زیباییت مرا با یک ویولون سوزان برقصان
مرا برقصان در میان بیم و هراس تا آرامش قرار بگیرم
مرا با دست برهنه ات لمس کن یا مرا با دستکشت لمس کن
مرا تا انتهای عشق برقصان

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کلمات کلیدی
آخرین مطالب

زنگ انشا 13 (گندم.)

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

وقتی آب سرد رو پاشیدن روی صورتش لبخند زد ،مدتها بود منتظر یه دوش آب سرد بود. با خوشحالی از این دوش لذت میبرد و نوازش دستها و آب رو روی تنش حس میکرد ،توی دلش ذوق کرده بود ... به زودی قرار بود مادر بشه ... داشت میرفت به دیدن مادرش تا مادر بشه ...

حالا که کاملا تنش خیس شده بود توی یه ظرف بزرگ غوطه ورش کردن ،اونو هم گروهیاش به هم لبخند میزدن و از خنکی آب روی تنشون لذت میبردن ،کم کم تنشون درد گرفت! آب سرد داشت پوسته محکمشونو میشکافت ،درد داشت خیلی درد داشت ،پس سبز شدن این طوریه! آخ که چقدر درد دارم! و یه لبخند شیرین زد!!! داشت سبز میشد ،این درد ارزشش رو داشت.یه نگاه به بقیه انداخت و باز جریان آب خنک تازه رو روی پوستش احساس کرد... بعضی از دوستاش درد نداشتن ، بعضی ها زودتر درد کشیدن رو شروع کرده بودن ،از اینکه درد داشت خوشحال بود. داشت سبز میشد ...

شبها از ذوق اینکه قراره بره توی دل مادرش خوابش نمیبرد...

یه روز صبح وقتی که چشمهاشو باز کرد  دید که مثل همه روی سرش یه کلاه سفید هست ،به خودش گفت الان وقتشه بریم پیش مادر.رفتن توی بغل مادر.اما نخوابید،باید رشد میکرد باید قد میکشید...

سبز شد ،سبز شد ،سبز شد .... قد کشید درد داشت ولی قد کشید... طلا شد مادر شد! 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۴
بهار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی