با من برقص

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

با من برقص

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

زنگ انشا7(هولی)

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

وسط جشن ایستاده بود و به بازی رنگ ها و فریاد شادیی که از هر طرف به گوش میرسید نگاه میکرد. لبخند روی صورت همه آدمها موج میزد .اگر قرار بود آدمها با هم مساوی باشن و دنیا بهشت باشه قطعا امروز و اینجا قطعه کوچیکی از بهشت بود . اینجا نه غم مفهومی داشت نه تنهایی ،نه ثروتمند نه فقیر نه مذهب و حتی کسی براش مهم نبود که اون اهل اینجا نیست،باران رنگ بود که به سر و روش میبارید .

وقتی شش هفت ساله بود توی تلویزیون این جشن و دیده بود و از همون روز آرزو کرده بود خانواده اش انقدر شاد باشن .

امروز اینجا بود ، دست تقدیر اونو امروز اینجا آورده بود .چشمهاشو بست و تو خیالش یک مشت رنگ صورتی توی صورت خواهرش ریخت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۰۴
بهار

داستانک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی